آتش ترانه ای به زبان زبانه هاست...

براي روضه نوشتن شود مهيا دست
دوباره محشر كبرا نمود برپا دست

زبان كه لال شد و ديده غرقِ خون گرديد
عقب نرفت براي نوشتن اما دست

شروع كينه ز خيبر، ز بدر، از اُحُدست
از آن زمان كه علی می نشست بالادست

چو كينه داشته اند از روايت "ثقلين"
كشيده اند ز دامان آل طهٰ دست

به حكم آنكه "يدالله فوق ايديهم"
نديده هيچ كسی روي دست مولا دست

ولي وصيت پيغمبر است اين مطلب
كه بعدِ رفتن من يا علي ! مبادا دست
بَری به قبضه ی شمشير، صبر كن حتی
كسی بلند كند گر به روی زهرا دست

به خانه ای كه مَلک هم بدون اذن نرفت
بدون اذن مسير اراذل افتادست

به پشت در چه سرش آمده كه بعد از آن
كشيده محسن شش ماهه هم ز دنيا دست

ميان كوچه دويد از علی دفاع كند
دفاع كرد.. وليكن نه با سپر، با دست

مگر غلاف چگونه زده است آن نامرد
كه بعدِ اين همه مدت نشد مداوا دست

زبانِ زلفِ پريشانِ زينبش گويد:
برای شانه زدن هم نرفت بالا دست

نگفت از غم و زخم و جراحتش به علی
به وقت غسل و كفن كرد راز افشا دست

فاطمیه ۱۳۹۲


برچسب‌ها: شعر, فاطمیه, آئینی, مذهبی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

امروز به موقع ترین و بهترین هدیه تولدمو گرفتم...

همین


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

به چشمانم سپردم اشک هایم را نگه دارد
نـریزد آبـرویم را.. اگــر چـشـــم تو بگذارد


تو هم صحبت بکن با خاطرات بلکه شاید او
کــمــی کـوتــاه آید... از خیالم دست بردارد


برچسب‌ها: اشعار, عاشقانه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

در آغوشت پناهم ده ز جور تیر مژگانت

پناه ما خدا باشد ز بی مهری تقدیرش..


برچسب‌ها: شعر, عاشقانه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

این روزها نگاهت به آسمان باشد!

حواست به هوا ، باد و باران باشد..

اولین باران پاییزی سراغم را بگیر... اصلا سریع خودت را به من برسان..

من در مقابل بارانِ پاییز ضعیفم.. انگار غمِ دنیا به سرم میریزد..

بیا و کلِ زمانِ خزان را در آغوشم بگیر ، طوری که هر کس می بیند گمان کند ما ثابتیم و زمان متحرک..

برگ ها با باد و باران میریزند و من در آغوش تو،سرم روی شانه ات بی حرکت.. با هر دَم می بویمت و با بازدم غم هایم را به آه می سپارم...

قبول؟


برچسب‌ها: عاشقانه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

الهی عاشقی چون من ز چشمان تو آن گونه
نیوفتد مثل آن اشکی که افتادست زان گونه


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

_دوستش داری؟

مطمئنم

_از کجایی انقدر مطمئنی؟

روحم از جسمم بیشتر دلتنگش بود،بیشترِ بیشترِ بیشتر..

_روحت؟

مرگم را دیدم،روحم سراغش را می گرفت..تازه فهمیدم دلتنگی کالبد ندارد...

گیرم که نبینمت خیالم ، خالی ز هوات شد نباشد؟

روحم به تو وابسته شده است و معطوف به کالبد نباشد...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم شهریور ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

می گویند قیامت پرده ها کنار میرود..

نمیدانم تا چه حدی اسرار هویدا می شود ..

من هم کاری به کسی ندارم.. اما تصور میکنم وقتی فکر و دغدغه ام در دنیا را بفهمی به من نگاه میکنی و لبخند میزنی..🙂

دیدی؟ بهت که می گفتم؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

دیگر چیزی از دنیا نمانده

چند صباحی مانده که آن هم مشغله ها تا بوق سگ پُرش کرده اند

در سینه من حسرت ها، باید نباید ها و دلتنگی ها می ماند ولو اینکه دنیا تمام شود،داغش را به خاک خواهم برد و محشر بر گُرده من خواهند بود..

اما تو!

ای عزیزِ دوست داشتنیِ من!

تا قیامت نشده قیامت کن.. داستان را از آخر بخوان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی

اگه بخوام از حال دلم بنویسم خجالت میکشم..

روم نمیشه بنویسم برات که تپش های دلم دارن چه شعری رو زمزمه میکنن..

کلافه تر از اونی هستم که بگم اشک های بازیگوش خسته از چشم هام،چرا هی سُر میخورن روی گونه هام..

سختمه بگم لب هام وقتی اِفهٔ بغض به خودشون میگیرن، با چه مکافاتی جمع و جورشون میکنم..

مثل کسی شدم که لباش رو رو هم فشار میده و حرفش رو با صدایی که از ته حلقومش بلند میشه و از بینی فرار میکنه به بهت می رسونه...

چون نه خودشو در حدی میدونه نه جرأتشو داره که با دهان باز بگه: "دوست دارم"

میترسه اگه بعدش بهش بگی: تو که دوسم داشتی چرا...

لال مونی میگیره.. آب میشه..

مخلص کلام(با همون صدا از ته حلقوم):

دوسِت دارم!

-تو قول بده که بغلم میکنی..

زمان و مکانش با خودت... اگه اربعین کربلا نشد اشکالی نداره...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴ توسط محمد مهدی شفیعی
    

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت